۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه

چرا بریکس، بانک توسعه تاسیس کرد؟

مقاله چندوقت پیش من در رابطه با تاسیس بانک توسعه مشترک اقتصادهای نوظهور برتر (BRICS) که در آن روابط شکل گرفته در سازمان های بین المللی مثل بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و نیز مساله تحریم های روسیه را  که از نظر ساختاری شبیه تحریم های ایران است، مورد توجه قرار داده ام. این مقاله در دنیای اقتصاد چاپ شده است(+
.
.
.
توافق پنج اقتصاد نوظهور بزرگ، یعنی چین، روسیه، برزیل، هند و آفریقای جنوبی که به اختصار بریکس (BRICS) نامیده می شوند، برای تاسیس بانک توسعه ای مشترک، بیش از آنکه خبر خوبی برای افزایش مشارکت های اقتصادی کشورهای عضو باشد، بیشتر یک هشدار برای نظم حال حاضر تجارت جهانی بود که قدرت اصلی مالی و بانکی آن در دست آمریکا و متحدان اصلیش از جمله اروپاست. اما این نظم تجارت جهانی فعلی چیست و چرا پنج اقتصاد نوظهور دنیا به این نتیجه رسیده اند که به جای همراهی با اقتصادهای بزرگ غربی بخصوص آمریکا، باید به طور مستقل دور هم جمع شوند و سازمان هایی موازی با نوع معمول بین المللی آنها ایجاد کنند؟ 
برای پی بردن به ریشه های تجارت جهانی فعلی، باید کمی تاریخ اقتصادی لااقل 60 سال اخیر را مرور کنیم که در آن اقتصاد آمریکا و دلار آمریکا نقش غالب و رهبری در اقتصاد دنیا پیدا کرده است. در حقیقت، در دو مقطع تاریخی آمریکا توانست که جایگاه خود را در اقتصاد و تجارت جهانی محکم کند. یکی در کنفرانس برتون-وودز پس از جنگ جهانی دوم بود که کشورهای اروپایی در جنگ جهانی دوم آنقدر آسیب دیده بودند که دیگر توان مالی و اجتماعی برای تداوم ریاست اقتصادی خود در دنیا را نداشتند. در عوض آمریکا تنها کشوری بود که بدلیل دور بودن جغرافیایی از جنگ جهانی دوم، آسیب کمی دیده بود و چشم همه به اقتصاد این کشور و دلار این کشور بود تا از ویرانه های جنگ، رونق اقتصادی بوجود آورد. همین اتفاق تاریخی در برتون-وودز وسیله ای شد که دلار توانست خود را در آن به عنوان ارز برتر ذخیره به دنیا ثابت کند. علاوه بر این در کنفرانس برتون-وودز،  سازمان هایی مثل صندوق بین المللی پول و بانک جهانی نیز ایجاد شدند که با توجه به زمان تاسیس این نهادها، به طور طبیعی قدرت اصلی این موسسات نیز در دست آمریکا و کشورهای اروپای غربی قرار گرفت.  
اما پس از پایان جنگ جهانی دوم، دنیا به دو قطب شرق و غرب تبدیل شد و همین مانع از گسترش تجارت جهانی به معنای واقعی که امروز شاهد آن هستیم، شد. دراین زمان به جای شرکت های جهانی، شرکت های چندملیتی شکل گرفتند. شرکت هایی که به یک کشور خاص تعلق داشتند اما سرمایه گذاران و سهامدارانی از کشورهای مختلف داشتند و در کشورهای مختلف فعالیت می کردند. در این زمان هنوز شرکت ها نقش غالب داشتند و افراد ابرثروتمند (Super rich) حرفی برای گفتن در عرصه جهانی نداشتند یا نقش آنها بسیار محدود بود. این رویه تا سقوط دیوار برلین و فروپاشی شوروی ادامه یافت. در حقیقت، اتفاق تاریخی دوم که جایگاه آمریکا و غرب متحد آن را در اقتصاد محکم کرد، فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد بود. با پایان جنگ سرد، فضای حاکم بر تجارت، ترکیب بیش از پیش کشورها در پروسه جهانی سازی بود. پروسه ای که مبتنی بر رابطه برد-برد شکل گرفت. شاه بیت جهانی سازی این بود که شرکت ها و سرمایه ها مرز ندارند و هر کشور و حتی شخصی بنا به ثروت و توانایی خود می تواند بر پیشرفت اقتصاد دیگری اثر بگذارد. درهمین زمان شرکتی می توانست سهامدار عمده آمریکایی داشته باشد اما در لوکزامبورگ ثبت شده باشد، دفتر اداریش در سوییس باشد و کارخانه اش در چین. همه این مرزها به هم ریخته شدند فقط برای اینکه تجارت بهره ورتر شود. بسیاری از شرکت های معروف بین المللی که نام آنها یادآور آمریکا یا ژاپن بوده اند، به این شکل در مرزها پراکنده شده اند بطوریکه دیگر نمی توان آنها را آمریکایی یا ژاپنی دانست از آن جهت که عملیات های آنها در نقاط جغرافیایی مختلف دنیا پخش شده است.
در اوایل دهه 90 نیز ابرثروتمندها قدرت خود را به رخ کشیدند. در همین زمان است که مثلا سوروس بانک مرکزی انگلیس را شکست می دهد و سبب خروج انگلیس از واحد پولی یورو می شود. به مدد ظهور اینترنت و نوآوری های مالی، ظهور ابرثروتمندها حتی در دهه بعد بیشتر شد و صندوق های پوششی (Hedge funds) به مثابه شرکت های ابرقدرت مالی در درون کشورها و بین مرزها فعالیت می کردند. و البته این موارد نمونه های کوچکی از تلفیق عظیمی بود که در دنیای مالی و بانکداری دنیا رخ داده بود. آنقدر تجارت و صنعت مالی دنیا در هم آمیخته شد که به ندرت کسی می توانست سر دربیاورد که در این دنیای جدید چه کسی، چقدر به دیگری وابسته است. به نظر می رسید از شرق آسیا تا آمریکا همه به هم وابسته شده اند و البته هر کسی که سوار این ماشین بود، کم یا زیاد برنده بود.
شادی از این رابطه برد-برد تا سال 2007 به اوج خود رسید اما بعد از آن کم کم با بروز نشانه های بحران مالی در بازار مسکن آمریکا و بسیاری از کشورهای دیگر و اوج گرفتن این بحران در سال 2008، این شادی ادامه نیافت. در حقیقت زلزله مالی در آمریکا، تبدیل به سونامی در اقتصاد دنیا شد و نشان داد که تا چه اندازه دنیای تجارت و روابط آن پیچیده و در هم تنیده شده است تا آنجا که این رابطه برد-برد می تواند باخت-باخت نیز باشد و حتی باخت در آن برای بعضی بازیگران خرد که برد چندانی در گذشته نداشته اند، بیشتر و دردناک تر باشد. بحران مالی سال 2008 نشان داد که اقتصادها باید از جهانی شدن و در هم آمیخته شدن لجام گسیخته خودداری کنند و در عوض دوباره تا حد معقولی به سمت روابط منطقه ای و یا دو یا چندجانبه رو بیاورند تا درگیر اشتباهات گذشته نشوند.
از همان ابتدا راه حل بحران مالی در همکاری گسترده کشورهای دنیا دیده شد. راه حل هایی از جمله گروه20 و افزایش قدرت رای کشورهایی مثل چین در صندوق بین المللی پول، اگرچه به نوعی تقسیم قدرت غرب و در راس همه آمریکا با دیگر کشورهای نوظهور اقتصادی برای حل بحران مالی بود، اما نشان داد که تسلط غرب بر این سازمان ها برای دهه ها، به راحتی و به سرعت قابل کم کردن نیست. مجموعه این اتفاقات یکی از دلایل عمده چرخش نگرش اقتصادهای نوظهور به سمت روابط بین هم، به جای تکیه به سازمان های قدیمی از جمله صندوق بین المللی پول و بانک جهانی شد. اما اگرچه بحران مالی جهانی آغازگر بازنگری سیاست های جهانی سازی کشورهایی مثل برزیل، روسیه و چین و دیگر کشورها بوده است اما در دلیل تاسیس بانک توسعه ای مشترک، اتفاقات دیگری نیز دخیل بوده اند.
مهمترین این اتفاقات، تحریم های ایران و سپس روسیه بوده است. تحریم های ایران اگرچه مستقیما کشورهای بریکس را نشانه نگرفته بود و حتی در میانه، روشی برای کاسبی این کشورها از تحریم های ایران شد، اما شکل و نوع این تحریم ها یک نتیجه جدی برای دنیا داشت. نتیجه مهم تحریم های ایران این بود که نشان داد در حقیقت جهانی سازی همانقدر که دسترسی کشورها به هم را آسان کرده است، به همان اندازه هم منزوی کردن کشورهای غیردوست را راحت کرده است و پیام این اتفاق آن است که آنچه بر ایران اعمال شده است، مدلی است که در آینده می تواند بر علیه هر کشوری که منافعش در تضاد با آمریکا و اروپاست، به کار رود.
در حقیقت تحریم های ایران از این جهت ویژه است که بخش عمده آن فقط توسط آمریکا و بعد اتحادیه اروپا به دنباله روی از آمریکا، اجرا شده است. آمریکا سپس کشورها را در دو راهی منزوی شدن همراه ایران و یا همراه شدن با خود قرار داد. در ضمن آمریکا بدلیل جهانی شدن تجارت و وجود منافع بسیاری از شرکت ها بخصوص بانک های بزرگ در آمریکا، قادر شد که برای تحریم ایران، برای اولین بار به طور گسترده و هدفمند، کشورها و دولت ها را کنار گذاشته و مستقیما با شرکت ها و بانک های آن کشورها روبرو شود. این نکته بسیار حائز اهمیت است از آن جهت که دولت ها ممکن بود بدلیل قدرت خود و نیز حفظ منافع ملی خود، مانع از اجرای این تحریم ها شوند اما شرکت های خصوصی این کشورها هیچ منفعتی جز سود ندارند و بین دو راهی معامله با ایران و یا جریمه شدن و از دست دادن بازارهای جهانی که ناظم آن آمریکاست، مسلما طرف ایران را نخواهند گرفت. برای همین بود که بر خلاف انتظارات و محاسبات بسیاری در ایران، حتی کشورهای به ظاهر متحد ایران نیز همراه تحریم ها شدند. شاید بهتر آن است که بگوییم دولتهایشان تا حدودی اما شرکت هایشان در تحریم ایران و ایرانی ها گاه حتی از انتظارات آمریکا نیز فراتر رفتند. مثلا در بسیاری کشورها حساب های بانکی افراد ایرانی دارای تابعیت آن کشور فقط بدلیل اینکه قبلا ایرانی بوده اند، بسته شد.
مشابه همین اتفاق، این روزها برای روسیه در حال اجراست و چین و دیگر کشورها نیز ممکن است که بدلایل مختلف خود را در موقعیت مشابهی تصور کنند. البته در مورد ایران، بدلیل نقش کمرنگ و عدم آمیختگی زیاد اقتصاد ایران با اقتصاد جهانی و البته سوءمدیریت داخلی، حذف و منزوی کردن اقتصاد ایران، ساده تر بود اما برخورد با روسیه بر سر قضیه اوکراین به این سادگی نیست از آن جهت که اقتصاد روسیه توانسته است علاوه بر گاز طبیعی، در سال های گذشته با بهره بردن از همین جهانی سازی، سرمایه بسیاری از کشورها را بخصوص از اروپا و آمریکا در خود به دام بیاندازد. شکل اول قضیه این بود که روسیه وابسته و اسیر سرمایه دولت های غربی شده است اما در قضیه تحریم های روسیه مشخص شد که بر عکس، سرمایه گذاران و دولت های غربی هم بواسطه سرمایه گذاری هایشان در روسیه به گروگان گرفته شده اند. به هر حال قضیه تحریم روسیه هنوز در مراحل ابتدایی است ولی با توجه به عدم خاتمه درگیری ها در اوکراین و گسترده شدن ابعاد آن، بعید نیست که حلقه تحریم های روسیه مانند ایران در طول زمان تنگ تر شود. مسلما یکی از راه های مقابله با این شکنندگی و آسیب پذیری در برابر تحریم های آمریکا و اروپا، گسترش تجارت و روابط مالی با کشورهای غیر دلاری و یورویی است تا بتواند در چنین شرایطی اهرم فشار مالی و بانکی بر کشورها را کاهش دهد و در ضمن توان مالی آنها را برای اعمال فشارهای متقابل افزایش دهد. تاسیس بانکی مشترک برای تامین مالی پروژه های توسعه ای نیز می تواند گامی در همین راستا به حساب آید.
اما سوال اساسی آن است که اینگونه توافقات تا چه حد می توانند پایدار و موفق باشند؟ اول از همه باید اشاره شود که اینگونه موسسات برای شکلگیری زمان زیادی، شاید حتی تا چند سال، نیاز دارند و همین توافق اولیه به معنای خاتمه کار نیست. اگر موسسات قدرتمندی مثل صندوق بین المللی پول وجود دارند، برای آن است که این سازمانها دهه ها در حال فعالیت هستند و از آزمون زمان و بحران ها بیرون آمده اند و به همین دلیل به راحتی نمی توان آنها را حذف و یا با آنها رقابت کرد. این بانک جدید نیز باید از آزمون زمان و حوادث آینده سالم بیرون بیاید تا بتواند به وظایف خود عمل کند. مهمترین تهدید این بانک هم تضاد منافع اعضاست. در حال حاضر چین بزرگترین سهم در این بانک را داراست و به همین دلیل قابل پیش بینی است که این کشور نقش پررنگ تری در تصمیمات این بانک داشته باشد و همین می تواند سبب تضاد منافع و شکست توافقات آتی کشورها بر سر فعالیت های این بانک شود. به هر حال این مساله ای است که باید درطول زمان دید اما موفقیت این بانک و این نوع مدل همکاری، می تواند تاثیر به سزایی در کاهش قدرت مالی آمریکا و اروپا و نقش پررنگ تر اقتصادهای نوظهور در تجارت و سیاست دنیا داشته باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر